تبليغاتX
نامه ی ناتمام

نامه ی ناتمام

...مادلین هنوز بچه بود که دلش لرزید

بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 14:31  توسط مادلین عاشق  | 

بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 14:31  توسط مادلین عاشق  | 

سلام

سلام دوستای عزیزم..ببخشید که نیومدم و جواب هیچکدومتون رو ندادم

 

همه چی به روال عادی بازگشت جز دل دیوونه من!!!

 

اینم تقدیم به همه ی سبزاندیشان سبز ضمیر

 .........................

برای چه

آدرس این‌جا را كه می‌پرسم

بعضی‌ها این‌طور نگاهم می‌كنند؟

هر زندانی‌ای كه مجرم نیست

آن هم در خرداد 88

كه هر شب

در خواب‌هایم

به دست مردم سرزمینم

دست‌بند می‌بینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 13:43  توسط مادلین عاشق  | 

سلام

سلام دوستای عزیزم..ببخشید که نیومدم و جواب هیچکدومتون رو ندادم

 

همه چی به روال عادی بازگشت جز دل دیوونه من!!!

 

اینم تقدیم به همه ی سبزاندیشان سبز ضمیر

 .........................

برای چه

آدرس این‌جا را كه می‌پرسم

بعضی‌ها این‌طور نگاهم می‌كنند؟

هر زندانی‌ای كه مجرم نیست

آن هم در خرداد 88

كه هر شب

در خواب‌هایم

به دست مردم سرزمینم

دست‌بند می‌بینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 13:43  توسط مادلین عاشق  | 

دو بیتی

 

هی پیچ زدم طناب را در مشتم

هی شعر پرید از سر انگشتم

هرچند کلنجار...نه! بی فایده بود

دیروز غروب من خودم را کُشتم

 

 

تمام کار و بارم شد دوبیتی

همه شام و نهارم شد دوبیتی

دلم خوش بود می خوانم برایت

تو رفتی زهر مارم شد دوبیتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 19:29  توسط مادلین عاشق  | 

عاشق پاییز

سلام دوستای خوبم... یه مطلب درباره پاییز نوشتم  یه دوست خوب یه نظر داد... خیلی قشنگ بود.. دلم نیومد نذارم تو وبلاگ... خودتون بخونید متوجه میشید که چه پاک و زیباست:

میدونی منم عاشق پاییزم...
وقتی جلوی پنجره میشینم به برگ های طلایی نگاه میکنم اشکام خیلی آروم هوس بازی میکنن و گونه هام میشن جولانگاهشون.....نمیدونی وقتی به نم نم بارون نگاه میکنم فقط بارون و قطراتش نیست که میبینم...تمام لحظات زندگیم جلوی چشمام لابلای اون قطرات شفاف بارون رژه میرن و خدا رو کنار خودم حس میکنم....
وای که چه لذتی داره وقتی پشت شیشه وایسادی و به آسمانی که اشکاش رو بی منت به آدمای تنها و عاشق هدیه میکنه نگاه میکنی و دوست داری پابه پاش اشک بریزی....گفتم لذت....یادم نبود بیشترین لذت مال وقتیه که با معشوقت اونی که تو دنیا رو بدون اون نمیخوای زیر بارون قدم میزنی بدون اینکه یه لحظه به فکرت خطور کنه پس چترم کجاست؟
سرت رو به درد آوردم مادلین...ببخشی....من یه خورده زیادی احساساتیم....
اما گاهی اوقات دوست دارم بگم حرفامو....شرمنده...
فعلا خدانگهدار

این شعر رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم که این متن رو از ته دل و با تموم  احساس قشنگش نوشته:

تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر

                                                           تا کلبه بی ریای درویش ببر

ای لهجه خیس ابرها ای باران

                                                               دستان مرا بگیر و با خویش ببر

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 14:45  توسط مادلین عاشق  | 

پاییز

باز هم پاییز... باز هم هوای ابری و بارون

آخ که چقدر دلم برای بارون و گریه های زیر بارون. همون گریه هایی که هیچ کس نمی بینه تنگ شده

دلم می خواد زیر بارون فریاد بزنم... دعا می کنم هر چه زودتر بارون بیاد که خیلی دلم گرفته....خیلی

 

...............................................................

آن روز هوا هوای بی صبری شد

                                         خورشید اسیر ظلمتی جبری شد

روزی که دلم هوای باریدن داشت

                                         تا آه کشیدم آسمان ابری شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 19:31  توسط مادلین عاشق  | 

برام دعا کنید

سلام...

چند روزه حال و روز خوبی ندارم... دارم دیوونه میشم اگه خدا بخواد

 

برام دعا کنید... ممنون میشم

 

چند وقتیه عشقمو ندیدم...حتی صداشو نشنیدم...دلم گرفته. بدجوری دلم گرفته.

.

.

.

 کاش از این شهر نرفته بودی

کاش بازم بهونه ای داشتم واسه اومدن و دیدنت..ولی حیف. بدجوری گیر افتادم.

 

خدا کنه فردا یا پس فردا اگه تونستم بیام و یه جایی بمونم ببینمت. اگه بتونی بیای

واقعا دارم دیوونه میشم

 

دوستت دارم عزیز دلم...این شعر رو بهت تقدیم می کنم:

 

روزهایم از مدار سال و ماه افتاده است

 لحظه هایم بر مدار دلبخواه افتاده است

روی ماهت برد دیگر آبروی ماه را

پیش پایت آسمان در یک نگاه افتاده است

 ناشناسی زنگ خواهد زد برایت بعد از این

" باز هم باید ببخشی اشتباه افتاده است"

شهرآرامست اما یک خیابان شلوغ

 در دلم ناگاه سوی تو به راه افتاده است

باز هم این سرو سرو است ای تبردار عزیز

 گاه اگر می ایستد پیش تو گاه افتاده است

خوب می دانی که این گنجشک بی تاب و قرار

 پشت تدبیر قفس ها بی گناه افتاده است

 چشم های دیدنم در ویترین زندگی

 کفش های رفتنم در ایستگاه افتاده است

می شود اوقات خوبی داشت با این شرح حال

 این که دل از چاله در آمد به چاه افتاده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:24  توسط مادلین عاشق  | 

مگو خداحافظ

مگو خداحافظ .
اگر بروی
آنقدر گریه می کنم تا خدا از دستم کلافه شود و مرا رها کند
تا بدانی
بی تو ,
خدا
حافظم نمی شود!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 13:41  توسط مادلین عاشق  | 

گریه کردم

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

 

تمام ماه و سالم را گرفته

               همه فکر و خیالم را گرفته

نمی دانم بسازم یا بسوزم

             غم عشق تو حالم را گرفته

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 11:24  توسط مادلین عاشق  | 

نیمه راه

 

تاوان عجیب یک نگاهم شده ای

                        پاسوز در آتش گناهم شده ای

ای اشک تو هم نیامده برگشتی

                        پیداست رفیق نیمه راهم شده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 17:13  توسط مادلین عاشق  | 

بازیگر---سارا

چه اتفاق عجیبی! تمام دنیا


در آرشیو نگاه تو می شود پیدا


سکانس های پی در پی،دوباره از اول


و حس مبهم بازیگری که در رویا


حضور آبی عشق تو را تماشا کرد


و کات داد فرامین کارگردان را


تو نقش اول سریال عشق من بودی


که باز هم شده بودی شبیه یک پریا


براده های وجودم خلاصه شد در تو

و هم ردیف شدم با تغزل دریا

سکانس بعد تو بودی و یک قصیده ی سرد

و من درون تو آهسته حل شدم،اما

تو با تمام غزل های من غریبه شدی

چه قدر فاصله افتاد بینمان زیبا!

فضای صحنه عوض می شود،و تاریک است

به انتهای غزل فیلم می رسم حالا

سکانس آخر و اشکال فنی تصویر

و مرگ عمدی بازیگری که شد تنها.....

 

 

وقتی که خانه عشق بیا برو ندارد
اصلا به ما چه سارا لباس نو ندارد !

اینجا شکستن دل در پای دوست حتمی ست
این شهر بی ترحم پیاده رو ندارد !

جان می دهد رفاقت ، با این همه حماقت
اصلا نکن شکایت ... ربطی به تو ندارد !!

در این فضای دلگیر هر جا نشسته ای باش
این پلکان مرگ است : عقب جلو ندارد !!

این حرف حرف قرن است ، شکلش کمی قدیمی ست :
افسوس قلب انسان حق وتو ندارد !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 17:2  توسط مادلین عاشق  | 

عاشقانه 21

 

 

دل من اهل کینه یا حسد نیست

                                 برای عاشقی خوب است.بد نیست

نگو دیگر رهایم کن که این دل

                                   از این نامهربونی ها بلد نیست

 

 

با سایر هم محله ها بد که شدی

                             در عشق به دیگران مردد که شدی

یک طور بیا که هیچ کس بو نبرد

                             از حاشیه خانه ما رد که شدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 11:7  توسط مادلین عاشق  | 

خاطره

گفتند اشک خاطره را پاک می کند

                            طوفان گرفت در من و عشق تو را نشست     

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 10:42  توسط مادلین عاشق  | 

عاشقانه 20

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 10:30  توسط مادلین عاشق  | 

رباعی 1

گفتم که سينه ام پر از آواز است


بالي بده شانه ام پر از پرواز است


فرمود که آرام تر .. آرام .. آرام


اي سالک عشق، بند کفشت باز است..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:54  توسط مادلین عاشق  | 

عاشقانه 19

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:37  توسط مادلین عاشق  | 

گل پشت و رو ندارد

یک سیب حق ساراست ، بگو مگو ندارد
سارا همین طرفهاست ، او جستجو ندارد !

وقتی زمین بزرگ است با قلبهای کوچک
خورشید یا حقیر است ، یا آبرو ندارد !

ما چشمهایمان را بستیم و گول خوردیم
بازیچه است شیطان.... ربطی به او ندارد !!

ای کاش در دل شب ... هر شب گلی بروید
هر جور هست باشد ... گل پشت و رو ندارد !!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 19:3  توسط مادلین عاشق  | 

عاشقانه 18

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 16:53  توسط مادلین عاشق  | 

حسرت

شبی غمگین.شبی بارانی وسرد

مرا درغربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی عزیز است

ببین با دوریش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 11:22  توسط مادلین عاشق  |